تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها



مجسمه سازی به نام ...

می گویند زمانهای دور پسری بود به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد . این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد  و هیچ نمی گفت . روزی شاهزاده ای از کنار کلیساعبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید . ازاطرافیان در مورد پسر پرسید . به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید . شاهزاده دلش برای پسرک سوخت . کنار او آمد و آهسته به او گفت : «جوان ! به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ ! بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی ! »و پسرک در مقابل چشمان حیرت زده پرنس مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد :« من همین الان در حال کار کردن هستم ! » و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد .                                                                            

 

پرنس از جا برخاست و رفت . چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است . مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید . نام آن پسر «میکل آنژ»بود !

جمعه 9 مرداد1388  توسط فاطمه  |

 

آی مردم

من کتاب درد را خواهم گشود
بی امان و با امان خواهم سرود 


قصه‏ای دارم سراسر ماجرا
قصه‏ای با گوش مردم اشنا 


گوش کن از درد می‏ گویم سخن
چیست غیر از درد مردم درد من 


درد مردم چیست غیر از درد عشق 
آفرین بر عشق و دستاورد عشق 


یک نسیم از درد عشق است این بهار 
آی دستاورد عشق است این بهار
 

 منبع:http://www.akharin-gonah.blogfa.com/

چهارشنبه 6 خرداد1388  توسط فاطمه  |

 

مناجات عاشقانه

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم.»

 

خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

یکشنبه 23 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم..........

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول،

كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان،

جهان را با همه ريبايي و زشتي،

به روي يكديگر ويرانه مي كردم.

ادامه مطلب

یکشنبه 23 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

ردپایی مانده....

دست من خالی بود

دل من می ترسید

من گمان می کردم

تا همین جا کافی است

همه از عشق سخن می گفتند

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس چرا باید رفت؟؟؟

روز و شب غصه من

 ابر بارانی فردا بودش

چتر من باز نشد...

لطف باران که نذاشت

گریه ی تلخ مرا گوش کنند

همه ی دلخوشی ام

چند خطی شعر است

من کمی دلگیرم

همه ی ادم ها به دلم می خندند

همه سنگی دارند

که نشان می گیرند

قلب یکدیگر را

غیبت من شاید از سر دلتنگی است

چند سالی است که من منتظرم

پشت در جای دو کفشی مانده

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس چرا باید رفت؟؟

جمعه 14 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

عکسهای عاشقانه



 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 


 

 

 

 


 

چهارشنبه 5 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

نامه ي چارلي چاپلين به دخترش :

 تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان
خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد
گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي
سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا
دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز

چهارشنبه 5 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

فرارسیدن این عید سعید رو به دوستان عزیزم تبریک میگم و

بهترین ها را در سال جدید برای همه آرزومندم

 

 

 

 

شنبه 1 فروردین1388  توسط فاطمه  |

 

 

شبي ياد دارم که چشمم نخفت

شنيدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گريه و سوز باري چراست؟

بگفت اي هوادار مسکين من

برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من به در ميرود

چو فرهادم آتش به سر ميرود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد

فرو ميدويدش به رخسار زرد

که اي مدعي عشق کار تو نيست

که نه صبر داري نه ياراي ايست

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بين که از پاي تا سر بسوخت

پنجشنبه 29 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

دلم به تاخت برو

دلم به تاخت برو! بی مکث بتاز! در پیش رو غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه، تو را بس! به تاخت برو، به تمنای دل، نه به خواهش تن!


دلم به تاخت برو! نفس در سینه زندانی است، آزاد شو و بگذار پرنده روح، بال و پر زنان از شاخه های طرب، دل دل کنان بپرد.


دلم به تاخت برو، ... به یاد بسپار! به یاد بسپار، نهالی را که کاشتی مراقبت کنی! اسبی را که رام کردی، زین کنی! دلی را که ربودی، به یاد آوری! این است رسم دلدادگی.


به یاد بسپار، تو از قبیله خاکی، نه از قبیله باد! گرچه چون باد می تازی! ولی هرگز از آنچه می بینی بی تفاوت گذر نکن! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند، حرام نکن! به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است، فرصتی برای گفتن بده.   

هله پتگر

برای دیدن ادامه مطلب کلیک کنید

جمعه 23 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

الا ای ((آشنا))

این شعر از وبلاگ یه دوسته که ادرس وبلاگش تو پیوندهای روزانه با نام اخرین گناه  است

 سلام

ای آنکه میبینی مرا

از پشت شیشه

بگو درد دلت

با من همیشه

منم آن درد تو

خواهی نخواهی

چه گویم

من گنه هستم

کجایی؟؟؟؟؟

اگر خواهی که

فردوست دهد جان

مرا اندر تگ پستی

رها ران

الا ای ((آشنا))

ای یار دیرین

سخن کم کن

تو را آخر چه با این.

تقدیم به تو .



(شعر = علی هاشم پور)

سه شنبه 20 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

رنج

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

جمعه 16 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

یادمان باشد

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

چهارشنبه 14 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

چهره خاموش خيال

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش طوفان بود

ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

رفتي و در دل من ماند به جاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آيي

ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

سه شنبه 13 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

حال من

حال من بد نيست غم كم مي خورم

كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم

آب مي خواهم سرابم مي دهند

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه ي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شكست

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

دوشنبه 12 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

عشق

آنان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نیز نفس می کشند ، دیگران را به سمت خود می کشانند . باربارا دی آنجلیس

یکشنبه 11 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

خدا یا وحشتِ تنهاییم کُشت

کسی با غصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه مینالم روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید

دلم از اینهمه بیگانگی سوخت

به رویم نمیخندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم میدهد تسکین به حالم

که غیر از اشک غم در دفترم نیست

یکشنبه 4 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

تشويش

بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
                                             پراكنده

هوشنگ ابتهاج (ه‍.ا. سايه)

جمعه 2 اسفند1387  توسط فاطمه  |

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازی گوش

 

که او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد

            

                و

 خواب خفتگان خفته را

                                         آشفته و آشفته تر سازد  

 

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

سه شنبه 29 بهمن1387  توسط فاطمه  |

 

همیشه دستانم به دنبال فشردن دستی است

شاید در پی عشق است

و یا از پی محبت کردن بی قرار است...

 

چه خوب می شد اگر دستکشی داشتند

تا نه گرمای دستی را تجربه می کردند که بی قرار عشق شوند

و نه در اوهام خود غرق محبت کردن می شدند!

 

آخر می دانی؟! دستانم عقل ندارند فقط حس دارند

بیچاره ها گمان می کندد هرچه خود می دانند کافی است

نمی دانند که دیگران هر دستی که بسویشان دراز می شوند را دستان محبت نمی دانند

سه شنبه 29 بهمن1387  توسط فاطمه  |

 

 



سلام دوستان عزیز به وبلاگ من خوش امدید

 

شعر
مطالب زیبا
عشق
مناجات

 

مجسمه سازی به نام ...
آی مردم
مناجات عاشقانه
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم..........
ردپایی مانده....
عکسهای عاشقانه
نامه ي چارلي چاپلين به دخترش :
دلم به تاخت برو

 

مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387

 

فاطمه
فاطمه

 

آموزش هنر
مجله اینترنتی دخترونه(مد لباس)
iهنر دست

 

love_217
بخشید سوء تفاهم شده!!!
سبزآبی
وبلاگ سودابه
آخرین گناه
...!منجی عشق!...
از صفر تا اینترنت
فریدون مشیری
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
مولانا
موفقیت
مناجات
سهراب سپهری
صادق هدایت

 

RSS 2.0
این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید